تبلیغات
خبرهای روز - مطالب هفته چهارم شهریور 1390

«پیمان ایازی» حافظ کل قرآن به مسابقات بین‌المللی روسیه اعزام می‌شود

خبرگزاری فارس: حافظ کل قرآن کریم و برگزیده مسابقات کشوری سال 89، برای شرکت در دوازدهمین دوره مسابقات بین‌المللی حفظ قرآن کریم روسیه عازم این کشور میشود.

خبرگزاری فارس: «پیمان ایازی» حافظ کل قرآن به مسابقات بین‌المللی روسیه اعزام می‌شود

به گزارش خبرگزاری فارس به نقل از روابط عمومی و امور بین‌الملل سازمان اوقاف و امور خیریه، اداره کل آموزش و مسابقات قرآن کریم این سازمان اعلام کرد: «پیمان ایازی» حافظ کل قرآن کریم از استان مازندران به عنوان منتخب مسابقات کشوری سال 89 به دوازدهمین دوره مسابقات بین‌المللی روسیه که اول و دوم مهر در مسکو برگزار می‌شود، اعزام خواهد شد.
بر پایه این گزارش، سال گذشته «امین پویا» قاری قرآن کریم در رشته قرائت موفق به کسب رتبه اول مسابقات بین‌المللی روسیه شد.
انتهای پیام/ک



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900630000708

   


امیدوارم با حضور هیئت مدیره کارهای اقتصادی خوبی انجام شود
مظلومی‌: حق فتح‌الله‌زاده بود كه مدیرعامل شود

خبرگزاری فارس: سرمربی تیم فوتبال استقلال گفت: فتح‌الله‌زاده زحمات زیادی در باشگاه کشیده بود و حقش بود که مدیرعامل شود.

خبرگزاری فارس: مظلومی‌: حق فتح‌الله‌زاده بود كه مدیرعامل شود

پرویز مظلومی سرمربی تیم فوتبال استقلال در گفت‌وگویی کوتاه با خبرنگار ورزشی خبرگزاری فارس در خصوص انتخاب اعضای هیئت مدیره باشگاه استقلال گفت: از این اتفاق خوشحال هستم چون باشگاه هیئت مدیره خود را شناخت و امیدوار هستم با تعامل خیلی خوب میان آنها و باشگاه فعالیت‌های خوبی صورت بگیرد. امیدوارم با حضور اعضای هیئت مدیره از لحاظ کارهای اقتصادی کارهای خوبی صورت پذیرد.

وی در پاسخ به این که فتح‌الله‌زاده به عنوان مدیرعامل باشگاه استقلال انتخاب شد، گفت:‌ او در استقلال زحمات زیادی کشیده و حقش بود که مدیرعامل باقی بماند چون هواداران هم از عملکرد او راضی هستند.

مظلومی تصریح کرد: دو تیم استقلال و پرسپولیس قطب‌های اصلی فوتبال کشور هستند و انتخاب اعضای هیئت مدیره آنها به این دو باشگاه کمک می‌کند تا سروسامان بگیرد و موفقیت این دو تیم به نفع فوتبال ملی است.
انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900630000712

   


البدری:
اوپك در نشست آتی بار دیگر یكدست و یكصدا می شود

خبرگزاری فارس: دبیرکل اوپک با اشاره به تجربه‌های موفق‌آمیز اوپک در یافتن راه‌حل برای شرایط سخت گفت: اعضای اوپک مطمئنا در نشست آتی این سازمان به اجماع خواهند رسید.

خبرگزاری فارس: اوپك در نشست آتی بار دیگر یكدست و یكصدا می شود

به گزارش گروه اقتصاد بین‌الملل فارس، دبیرکل اوپک گفت: این سازمان پس از مذاکرات ناموفق در ماه ژوئن، در نشست دسامبر به توافق خواهد رسید اما چگونگی مذاکرات در مورد سیستم سهمیه‌بندی به بهبود تولید نفت دولت لیبی بستگی دارد.
به گزارش وال‌استریت ژورنال، عبدالله سالم البدری گفت: اگر لیبی تا پیش از پایان سال مقدار قابل توجهی نفت تولید کند، تولیدات اوپک در نشست ماه آینده مورد بحث قرار می‌گیرد.
وی افزود: اگر لیبی هنوز توانایی تولید این مقدار نفت را ندارد، فکر می‌کنم تولیدات اوپک به همین صورت کنونی باقی خواهند ماند.
سخنان البدری در حالی گفته شد که تولیدکنندگان اوپک به این موضوع فکر می‌کنند که آیا تولیدات خود را در پاسخ به بخشی از نفت تولیدی لیبی و وخیم شدن شرایط اقتصادی که سبب کاهش تقاضا شده است، کاهش دهند یا نه.
پس از مخالفت ایران، ونزوئلا و برخی دیگر از کشورهای عضو اوپک در ماه ژوئن با تلاش عربستان برای افزایش تولید در پاسخ به انتظار رشد مصرف، شکاف بدی در این سازمان به وجود آمد.
در پایان عربستان و کشورهای حاشیه خلیج‌فارس برخلاف این گروه، تولیدات خود را افزایش دادند.
دبیرکل اوپک با توضیح اینکه نمی‌تواند تصمیم اوپک در ماه دسامبر را پیش‌بینی کند، گفت: مطمئن هستم که این گروه توانایی اجماع را دارد همانند زمانیکه در گذشته با شرایط سخت بازار مواجه شده بود.
وی تصریح کرد: همانند راه‌حلی که در الجزایر در نشست دسامبر سال 2008 به علت بحران اقتصادی یافتیم، هیچ شکی ندارم که اوپک به راه‌حلی دست خواهد یافت.
عبدالله سالم البدری گفت: در حال حاضر اوپک در مورد بحران بدهی اروپا و رشد ضعیف اقتصاد آمریکا نگران است اما هیچ نیازی برای یک نشست فوق‌العاده احساس نمی‌کنم.
همچنین دبیرکل اوپک خاطرنشان کرد: اعضای اوپک دلیلی برای کاهش سریع تولید نمی‌بینند.
وی افزود: آنچه ما شاهد آن هستیم این است که تقاضا تنها 100 هزار بشکه در روز کاهش می‌یابد که مقدار زیادی نیست و نیازمند هیچ اقدامی نیست.
البدری توضیح داد: زمانیکه تولید لیبی به حال اول بازگشت، بازار به طور خودکار خود را به تعادل می‌رساند و نیاز کمتر برای نفت خام دیگران وجود خواهد داشت و اعضای اوپک که هم‌اکنون با چشم‌انداز کاهش تقاضا در سال 2011 و 2012 روبرو هستند، تولیدات خود را کاهش خواهند داد.
وی گفت: ذخایر استراتژیک نفت تکاپوی 58 روز را دارد در حالی که این میزان 5 تا 6 روز از متوسط 5 سال بیشتر است.
دبیرکل اوپک تصریح کرد: عراق می‌تواند در سال 2012 در سیستم سهمیه‌بندی رسمی اوپک قرار گیرد.
عراق یکی از اعضای اوپک، به علت تحریم و جنگ سال‌ها از نظام سهمیه بندی اوپک معاف بوده است.
انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900630000523

   


تظاهرات فلسطینیان در کرانه باختری در حمایت از به رسمیت شناختن فلسطین

خبرگزاری فارس: فلسطینیان ساکن کرانه باختری امروز در حمایت از اعلام تشکیل کشور فلسطین در سازمان ملل، تظاهرات گسترده برگزار می‌کنند.

خبرگزاری فارس: تظاهرات فلسطینیان در کرانه باختری در حمایت از به رسمیت شناختن فلسطین

به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری "معا"، بر اساس برنامه‌ای که کمیته ملی استان رام‌الله و البیره تدارک دیده است، آغاز مراسم‌ها به مناسبت حمایت از اعلام تشکیل کشور فلسطین با گردهم‌ آیی دانش‌آموزان، دانشجویان، کارمندان و گروه‌های فلسطینی در مقابل مزار "یاسر عرفات" رئیس سابق تشکیلات خودگردان آغاز و سپس تجمع‌کنندگان به سمت میدان عرفات تظاهرات برگزار خواهند کرد.
 
بنابر این گزارش میدان عرفات با پرچم‌های فلسطینی تزئین شده و سکوی اصلی جهت اجرای برنامه‌های این مراسم نیز نصب شده است.
 
از سوی دیگر بیش از دو هزار فلسطینی و لبنانی عصر دیروز در اعلام حمایت از مراجعه به سازمان ملل برای به رسمیت شناختن کشور فلسطین، در مقابل ساختمان سازمان ملل در مرکز بیروت تظاهرات برگزار کردند.
 
تظاهرات‌کنندگان عکس‌های عرفات و "محمود عباس" را در دست داشتند و پلاکاردهایی در حمایت از اعلام تشکیل کشور فلسطین حمل می‌کردند که بر آن نوشته شده بود« فلسطین 194‌امین کشور عضو فلسطین».
 
قرار است رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین که در رأس هیئتی بلندپایه به نیویورک سفر کرده است روز جمعه درخواست به رسمیت شناختن کشور فلسطین را به سازمان ملل ارائه کند.
 
انتهای پیام/++



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900630000546

   


در تهران؛
ششمین اجلاس مشترك كنسولی ایران و قزاقستان برگزار شد

خبرگزاری فارس: ششمین اجلاس مشترک کنسولی ایران و قزاقستان 28 و 29 شهریور ماه با هدف تسهیل و گسترش روابط کنسولی و رفع مشکلات موجود در تهران برگزار شد.

خبرگزاری فارس: ششمین اجلاس مشترك كنسولی ایران و قزاقستان برگزار شد

به گزارش خبرگزاری فارس، ششمین اجلاس مشترک کنسولی بین ایران و قزاقستان در روزهای 28 و 29 شهریور ماه با هدف تسهیل و گسترش روابط کنسولی دوجانبه و رفع مشکلات موجود در تهران برگزار شد.

در این اجلاس مدیران کل کنسولی دو کشور در فضایی دوستانه و تفاهم آمیز به تبادل‌نظر پیرامون موضوعات مختلف کنسولی پرداخته و اجرای تفاهمات قبلی را مورد تأکید قرار دادند.

در دومین روز برگزاری اجلاس، اعضای هیئت قزاقستان به اتفاق سفیر آن کشور در تهران با حسن قشقاوی معاون کنسولی، امور مجلس و ایرانیان وزارت امور خارجه ملاقات کردند.

در این دیدار معاون وزیر خارجه جمهوری اسلامی ایران ضمن تأکید بر توسعه مناسبات دوجانبه اظهار داشت: تسهیل در امر رفت و آمد اتباع دو کشور و سهولت صدور روادید، موجب تقویت امر گردشگری و آشنایی مردم با آثار فرهنگی و هنری متقابل خواهد شد.

وی تصریح کرد: جمهوری اسلامی ایران گام‌های مثبتی برای سفر اتباع خارجی به ایران برداشته و اقدامات مؤثر دیگری را در آینده انجام خواهد داد.

قشقاوی افزود: توسعه مراودات مردمی غیر از آثار فرهنگی و اقتصادی، بخشی از دیپلماسی عمومی محسوب می‌شود.

در پایان این اجلاس، طرفین توافق کردند که اجرای تفاهمات انجام شده و ادامه رایزنی‌های فیمابین به طور جدی پیگیری شود.

انتهای پیام/خ



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900630000633

   


چه روزهایی بود آن روزها!

چهارشنبه 30 شهریور 1390 نویسنده: ramin h |

چه روزهایی بود آن روزها!

خبرگزاری فارس: درست هشت سال بود که او را می‌شناختم. مجید مرادی را می‌گویم. چهار سال دوره دبیرستان و چهار سال هم بعد از آن. هر دو هم همزبان بودیم، ولی همشهری نه.

خبرگزاری فارس: چه روزهایی بود آن روزها!

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، جمع شده بودیم توی خانه یکی از رفقا. می‌خوردیم و می‌خندیدیم و صاحبخانه یک پایش توی اتاق بود و پای دیگرش توی آشپزخانه. امانش را بریده بودیم! وقتی با سینی چای آمد کاغذی توی دستش بود. خندید و گفت: اگه گفتید این چیه!؟
هر کس چیزی گفت. هیچ کدام درست نگفتیم. دست آخر، شبیه شعبده بازها کاغذ را باز کرد و گفت: نامه از مجید!
همه پریدیم تا کاغذ را بگیریم که یکدفعه مرغ دلم رفت به آن روزها. نمی‌دانم چرا، دست خودم نبود...
درست هشت سال بود که او را می‌شناختم. مجید مرادی را می‌گویم. چهار سال دوره دبیرستان و چهار سال هم بعد از آن. هر دو هم همزبان بودیم، ولی همشهری نه. او قزوینی بود و من زنجانی.
همزبان بودن با او را در اولین ناهاری که با هم خوردیم دریافتم. سال اول دبیرستان همکلاس بودیم. هفت ـ هشت نفری رفتیم بیرون مدرسه ناهار بخوریم. مجید هم همراهمان شد. ناهار مثل همیشه بود: نان، پنیر و نوشابه. ولی هر روز خدا بر سر نان بحث داشتیم. باید رأی می‌گرفتیم. یکی شروع کرد به شمردن. اول از من شروع کرد و قبل از اینکه حرفی بزنم، گفت: اصغر که طبق معمول بربری!
و رفت سراغ نفرات بعدی.
سنگک.
لواش
...
نوبت به مجید که رسید، معطل کرد. چیزی نگفت ولی وقتی نگاه‌های پرسان ما را دید، گفت: بربری!
زدیم زیر خنده. یکی از بچه‌ها گفت: اصغر مبارکت باشه! همشهری پیدا کردی.
آن روز گفتیم و خندیدیدم. آن روزها مجید ساکت بود ولی بعدها فهمیدم که در حاضر جوابی لنگه ندارد. نباید به عینک ته استکانی‌اش نگاه می‌کردی که او را مثل بچه‌های درسخوان و میز اول نشین نشان می‌داد. درسخوان بود، ولی امان از زبانش!
یکی صدایم می‌زد. چشم که باز کردم، مجید را بالای سرم دیدم.
پاشو، خیلی دیر شده... نماز بچه‌ها قضا شد. بلند شو بیدارشون کن.
چشم‌های نیمه بازم را که دید، دست از سرم برداشت و شروع کرد به پتوهایش را تا کردن. بلند شدم چمباتمه زدم و پتو را محکم دور خودم پیچیدم. مجید رفت سراغ فانوس وسط چادر و فتیله را داد بالا. چادر کمی روشن‌تر شد و با تعجب دیدم با هر بار نفس کشیدن، چه بخار غلیظی از دهانم می‌زند بیرون.
نگاه به چراغ والور انداختم. روشن بود. خودم را کشیدم تا کنارش و مثل لیلی و مجنون همدیگر را در آغوش گرفتیم. وقتی دور و برم را نگاه کردم، دیدم بچه‌ها از سرما پاها را توی بغل گرفته‌اند و کز کرده‌اند. مجید رفت از چادر بیرون. صدای لرزانش را شنیدم که گفت: عجب برفی آمد!
لای پتوی جلوی در چادر باز بود. از همان جا می‌توانستم دانه‌های ریز برف را ببینم که رقص کنان روی زمین می‌نشستند. برخاستم رفتم جلوی در. مجید داشت وضو می‌گرفت. گفتم: مگه تو این هوا می‌شود عملیات کرد!؟
مجید کلاه اورکتش را روی سر کشید و رفت طرف منبع آب و من برفها را می‌دیدم که مثل بچه‌های بازیگوش دنبال هم می‌‌کردند و می‌خوردند روی زمین.
قبل از عملیات تکمیلی کربلای پنج توی منطقه پنج ضلعی بودم. غروب بود و خورشید مثل زرده تخم‌مرغی رسمی از آن گوشه آسمان زل زده بود به ما. آن موقع، توی واحد مهندسی قرارگاه نوح بودم. گردان‌ها ستون ستون جلو می‌آمدند و می‌رفتند جلو تا عملیات کنند. خیره بودم به یکی از ستون‌ها که یکهو او را دیدم. اصلا باورم نمی‌شد. فریاد زدم: «مجید.... مجید!»
دویدم طرف او و همدیگر را در آغوش گرفتیم. خشاب سینه‌ای سبز رنگی تنش بود که شل شده بود و لق می‌زد. گفت: «بندش رو سفت کن، اذیتم می‌کند.»
و پشتش را کرد طرف من. بندهای دورشانه و کمر را کشیدم تا چسب بدن شد. پرسیدم: خوبه؟
گفت: «ببند... از قصد جیب خشاب سینه‌ای گرفتم تاترکش به شکم و سینه‌ام نخورد.»
خنده‌ام گرفت. گفتم:«حقا که همشهری خودمی. آخر مرد حسابی، این همه بدن رو ول کردی و چسبیدی به این یه وجب جا!»
خندید. لجم گرفته بود. گفتم: «آخه آقای مهندس! مگه مجبوری بری توی گردان پیاده. بیا توی واحد مهندسی. یک ماشین بهت می‌دهند و می‌گویند فقط جاده پشت خط را متر کن!»
خندید و جوابی نداد. در فاو چند ترکش کاری خورده بود به شکمش و او را ماهها بیمارستان‌نشین کرده بود و آن روز می‌خواست شکمش را از شر ترکشها حفظ کند.
برف تا کمر چادر نشسته بود. چراغ والور وسط چادر بود و از لوله کتری روی آن بخار غلیظی می‌زد بیرون.
نشسته بودم کنار والور و منتظر او بودم. مجید صبح زود با دیگر فرماندهان رفته بود برای شناسایی خط مقدم و هنوز نیامده بود. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود. باورم نمی‌شه که در این هوا حمله کنیم. به دور و بر نگاه انداختم. همه خواب بودند؛ خواب خواب.
صدای ماشین آمد که زور می‌زد تا میان برفها حرکت کند. تند بلند شدم و رفتم بیرون چادر. مجید را پشت تویوتا دیدم. کز کرده بود و دندانهایش محکم به هم می‌خورد. وضع دیگران هم بهتر از او نبود. کمکش کردم تا پیاده شود. نمی‌توانست راه برود. به زور کشاندمش توی چادر. نمی‌توانست حرف بزند. پتوی خودم را دورش پیچیدم، ولی باز هم حالش جا نیامد. یکهو فکری به ذهنم رسید. کتری را گذاشتم زیر پتوی او. کم کم عرق روی پیشانی‌اش نشست و توانست حرفی بزند.
عجب شبی بود آن شب!
شام، نان و کالباس و چای شیرین بود. برایش آوردم. مجید برایم از حمله گفت. گفت که ما جزو گردانهای خط شکن نیستیم و باید در موج دوم حمله شرکت کنیم و ...
گرفت خوابید، ولی خواب به چشمان من نمی‌آمد.
همه‌اش در این فکر بودم که چه شبی خواهیم داشت، فردا شب!
صبح، زودتر از همیشه بیدارمان کردند و بهمان صبحانه دادند. جیره جنگی هم بین همه پخش شد و شورع کردیم به وارسی تجهیزات. عباس اعتمادیان وسایل کوله امدادش را ریخته بود بیرون و دوباره آنها را مرتب توی آن پیچید. درست مثل پسرخاله‌اش «حسین جواهریان» بود؛ با این فرق که او کم حرف و حسین پرحرف بود. عباس هفده سال بیشتر نداشت. امدادگر بود. راستش بر خلاف بقیه عشقی به تیر و تفنگ نداشت.
ناهار مرغ بود. سرپایی خوردیم و راه افتادیم طرف خط مقدم. جاده گلی، مثل مار به دور کوهها چمبره زده بود. ماشین مدام سر می‌خورد و چرخهایش در جا می‌چرخید. دو سه ساعتی تو راه بودیم تا سرانجام ماشین در کنار شیاری ایستاد. پیاده شدیم. تا خط مقدم راهی نبود، ولی تا شب باید به انتظار می‌ماندیم.

باران نم نم می‌آمد.هنوز فرمان حمله نیامده بود. تدارکات مقداری پلاستیک و تعدادی گونی خالی بین بچه‌ها پخش کرد. گونی‌ها را برای زیرانداز و پلاستیک‌ها به عنوان چتر.
بیسیم‌چی بودم و اغلب در کنار فرمانده گروهان «سعید امیری مقدم» سعید خیالش که از جای اسکان بچه‌ها راحت شد، به پیک‌ها گفت تا پیغام دهند نمازهایشان را بخوانند.
خودش هم پایین خاکریز، یک گونی انداخت و ایستاد به نماز.
در کنارش ایستادم. با اینکه دیرتر نمازم را شروع کرده بودم، ولی با هم تمام کردیم. نگاه به چهره‌اش کردم. شده بود یک گلوله منور.
عملیات گردان‌های خط شکن ساعت نه شروع شد. عراقیها هم ما را گرفتند زیر آتش. سعید نگران بود. دستور داد کسی بی‌اجازه از پناهگاهش خارج نشود.
ربع ساعتی گذشت که مجید سراسیمه آمد. چیزهایی به سعید گفت و دوید رفت.
یکباره صدای «امدادگر... امدادگر...» به هوا برخاست. سعید یکی از پیک‌ها را فرستاد تا خبر بگیرد. وقتی برگشت گفت:« از دسته یک، یک نفر شهید شده و دو نفر مجروح. هنوز سر و صدای قبلی نخوابیده بود که باز فریادها به هوا رفت.

ـ امدادگر کمک... امدادگر.

باز پیک گروهان رفت تا خبر را بگیرد. نفس نفس زنان برگشت و گفت: «مجید مجروح شده» سعید طاقت نیاورد. برخاست و دوید. من هم بیسیم را انداختم و دنبالش دویدم.
محشری بر پا شده بود. ترکش خورده بود تو قلب یکی و او را در جا شهید کرده بود. حسین با سر باندپیچی شده افتاد بود طرف دیگر و جلوتر، عباس داشت دست مجید را می‌بست.
گفتم شاید دیدن جنازه یک شهید در این لحظات روحیه بچه‌ها را خراب کند. با یکی، دو سر برانکارد را گرفتیم و دویدیم تا سر جاده اصلی. جنازه را پشت ماشین وانت گذاشتیم که مجید و حسین را هم آوردند. آنها را سوار کردند و ماشین آمد حرکت کند که گیر کرد توی گل. به هر زحمتی بود هل دادیم و ماشین از توی گل درآمد و گاز داد و رفت.
برگشتم. از سراغ کمک بیسیم‌چی‌ام سراغ سعید را گرفتم.
بی‌مقدمه گفت: «زدنش ... شهید شد.»
چهار ستون بدنم لرزید. ماندم چه کنم. دیدم یکی را گذاشته‌اند توی پتو و می‌آورند. رسیدند. خودش بود؛ سعید و پشت سرش عباس که ترکش به شکمش خورده بود.
پیک گردان خبر آورد خط شکسته شده، حرکت کنید.
بیسیم را انداختم روی دوش و راه افتادم. ستون، تند جلو می‌رفت.
دوباره برگشتم توی اتاق و دعوا بر سر اینکه چه کسی نامه را بخواند.
مجید دوره فوق لیسانس را در رشته مهندسی خاک و پی در دانشگاه تهران خواند و بعد هم برای دوره دکترا، به انگلیس رفت. و حالا نامه‌اش آمده بود. نامه را یکی خواند و باز شروع کردیم به خنده. یکی گفت: بچه‌ها! مجید تو شهر منچستر می‌تواند تمام بازیهای فوتبال منچستر یونایتد را از نزدیک ببیند!
و آن شب از مجید گفتیم و عباس اعتمادیان که در همان شب عملیات بیت‌المقدس دو به شهادت رسید و حسین جواهریان که فردای آن روز آسمانی شد.
و من هنوز در فکر اینم که چه از هم دور افتاده‌ایم؛ مجید در آن سر دنیا، عباس و حسین در بهشت و من در شهر خاطرات.
چه روزهایی بود آن روزها!

راوی: اصغر کاظمی

گرامیداشت «سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»/29

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900622001186

   


آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ

این وبلاگ صرفا گلچین خبرهایی است که نویسنده آنها را خوانده و برای ارجاع راحتر خود بایگانی کرده است. این خبرها با ذکر منبع موثق از خبرگراری های جمهوری اسلامی نظیر فارس و مهر بوده و نویسنده مسئولیتی در قبال صحت آنها ندارد و صرفا بازتابی از خبرهای موثق جمهوری اسلامی ایران در اینترنت می باشد.
ramin h

آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :